تبليغاتX
بلک آیس

بلک آیس

شعر و عکس از فرشته کوچولو

انتظار میکشم تا شاید خداوند بالهایی را به من هدیه دهد که با این بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگیرم

کاش تو ای آسمان من، دل آبی ات ابری شود و از گونه هایت اشک بریزد تا شاید قطره ای از اشکهایت بر گونه من بریزد تا احساس آرامش وعاشقی کنم

کاش تو ای ستاره من، فرشته ای بیاید و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هدیه دهد

ای خورشید من غروب ها را خیلی دوست دارم چون تو بیشتر از همه لحظه ها به من نزدیکتری و میتوانم چهره ات را از نزدیک ببینم

سپیده آسمان را نیز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بیرون می آیی و سلامی عاشقانه به من میکنی

ای خورشید من، از ظهرهای تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشی

انتظار می کشم، تا شاید پرنده یا ستاره یا خورشید شوم، و یا شاید هدیه ای به من برسد که تو را بیشتر از همیشه در کنار خودم احساس کنم و ببینم


خاطرمان باشد

شاید سالها بعد در گذر جاده ها

بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوئیم این غریبه

چقدر شبیه خاطراتم بود

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت17:51توسط مرجان | |

دوستم داشته باش
بادها دلتنگ اند
دستها بیهوده
چشم ها بی رنگ اند

دوستم داشته باش
شهرها می لرزند
برگها می سوزند
یادها می گندند
باز شو تا پرواز
سبزشو از آواز
آشتی کن با رنگ
‌عشق بازی با ساز

دوستم داشته باش
سیبها خشکیده
یاسها پوسیده
شیرهم ترسیده

دوستم داشته باش
عطرها در راه اند
دوستت دارم ها

آه چه کوتاه اند...

دوستت خواهم داشت
بیشتراز باران
گرم تراز لبخند
داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت
شادترخواهم شد
ناب تر روشن تر بارور خواهم شد

دوستم داشته باش
برگ را باور کن
‌آفتابی تر شو
باغ را از برکن

دوستم داشته باش
عطرها در راه اند
دوستت دارم ها
آه چه کوتاه اند...
خواب دیدم در خواب
آب آبی تر بود
روز پرسوز نبود
زخم شرم آوربود
خواب دیدم درتو
رود ازتب می سوخت
نورگیسو می بافت
باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش
عطرها در راه اند
دوستت دارم ها

آه چه کوتاه اند...

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هولی می ارزد
من خودم بودم،دستی که صداقت می کاشت گرچه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم و هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه بودن باز بود
...و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود
من نه عاشق بودم و نه آلوده به افکار پلید
.
.
.
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت11:12توسط مرجان | |

واژه ها مرا دلتنگ می کند

نگاه ها مرا دلتنگ می کند

کوچه ها خونه ها تمام لحظه ها

مرا دلتنگ می کند

و من با حرف به حرف نامت

دلتنگی ام را در میان قصه ها جار می زنم

و آخرین نگاه عاشقانه ات را

برای خود معنا می کنم

این روزها نه یک بار

بلکه هزار بار

دلتنگتر از همیشه ام

و باخود هجی می کنم

آخرین سکوتی را که

نام مرا به ساده ترین شکل ممکن

تکرار کرد

این روزها من

برای بودنت

برای خواستنت

برای نگاه کردنت

و برای بوسیدنت

دلتنگ می شوم

و به همین سادگی

برای تمام لحظه های با من نبودنت

دلتنگی می کنم

نازنین قشنگم

من

عاشقانه دوستت دارم


خلوت بی تو معنا نداره
این جا بدون نازنینم صفا نداره

صبورو پاکی قرمز قرمز
ابی دریا پیش تو جلا نداره
طلای ناب روزگار تا تو می یای می یاد
کویر سردم بی تو عشق ابری شو رو تنم ببار


بی تو نوایی ندارم
سوز صدایی ندارم
بیا تا تو لحظهء بغض سر روی شونت بزارم



مسافر من !

آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش .

با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ...

فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...

جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت23:17توسط مرجان | |


تنها ماندم
تنها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم
راز خود به کس نگفتم
مهرت را به دل نهفتم
با یادت شبی که خفتم
چون غنچه سحر شکفتم

دل من ز غمت فغان برآرد
دل من ز دلت خبر ندارد
دل من ز دلت خبر ندارد
پس از این مخورم فریب چشمت
شرر نگهت اگر گذارد
شرر نگهت اگر گذارد

وصلت را . ز خدا خواهم
از تو لطف و صفا خواهم
کز مهرت . بنوازی جانم
عمر من به غمت شد طی
تو بی من . من و غم تا کی
دردی هست . نبود درمانش

تنها ماندم
تنها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم

خلوتی كو كه خيالات تو آنجا ببرم
ديده بربندم و دل را به تماشا ببرم
قصه ام را به كدام آيينه فرياد كنم
شهر خود را به سر راه كی آباد كنم
با راين درد همان به كه تنها ببرم
جلوه شوخ بهارم كه ز رنگ افتادم
مشت اميدم و در سينه تنگ افتادم
آه اگر حسرت امروز به فردا ببرم
گوشه كو كه تسلی كده دل باشد
عاشقی را وطنی باشد و منزل باشد
كه به آن گوشه دل بی سرو پا ببرم
بهتر آنست كه برخيزم و بی هيچ صدا
دست تنهايی خود گيرم و تنها تنها
عشق را وسوسه انگيزم و خود را ببرم

هنورم میشه عاشق بود ....

تو باشی کاره سختی نیست...

بدون مزر با من باش ....

اگرچه دیگه وقتی نیست.....

نبینم این دمه رفتن ....

تو چشمات غصه میشینه...

همه اشکاتو میبوسم ....

میدونم قسمتم اینه


+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت23:15توسط مرجان | |

تو حضور مبهم پنجره ها
روبروم دیوارای آجریه
خورشید روشن فردا مال تو
سهم من شبای خاکستری
توی این دلواپسی های مدام
جز ترانه های زخمی چی دارم
وقتی حتی تو برام غریبه ای
سر رو شونه های بارون می ذارم

اسم تو برای من مقدسه
تا نفس تو سینه پر پر می زنه
باورم کن که فقط باور تو
می تونه قفل قفس رو بشکنه
منم و یه اسمونه بی دریغ
منم و یه کوره راه نا گزیر
ای ستاره شبای مشرقی
پر پرواز من و ازم نگیر

اسم تو برای من مقدس
تا نفس تو سینه پر پر می زنه
باورم کن که فقط باور تو
می تونه قفل قفس رو بشکنه
منم و یه اسمون بی دریغ
منم و یه کوره راه نا گریز
ای ستاره شبای مشرقی
پر پرواز من و ازم نگیر



آرزو میکنم زورقی باشم برای تو...
تا بدان جا برمت که میخواهی...
زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری
زورقی که هیچگاه واژگون نشود
به هر اندازه که ناآرام باشی
یا....متلاطم باشد دریایی که در آن میرانی

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت19:39توسط مرجان | |

برای تو می نویسم
برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست
برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی
برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است
تو را دوست دارم
نگاهت را کلامت را وآغوش مهربانت را
تو را دوست دارم به اندازه ی تمام رنگ های زیبا ی دنیا
نه کم است
به اندازه ی تمام زیبایی های دنیا
نه باز هم کم است
تو را به اندازه ی تمام دنیا دوست دارم
من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم
در هر نفسم عطرت را حس کردم
و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگی کردم
دیگر در پس کوچه های خاطراتت جستجویم نکن مرا نخواهی یافت
که من در تو محو شده ام
و چه در هم آمیختن زیبایی


سنگ قبر تنهائی.........
دلم گرفته : چقدر عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمیاره تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه تا فریاد نکشی کسی به طرفت بر نمیگرده تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمییاد و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمیبخشه


توجه : توجه: توجه:

نکته مهم: بخاطر بسپارید :

از دل نرود هر آنکه نظر داد و رفت

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت21:34توسط مرجان | |

وقتي در تنهايي خودم قدم مي زنم
خاطرات با تو بودن ارامشم را بر هم مي زند
چه پريشاني لذت بخشي است دلتنگ تو بودن
دلم براي شنيدن صدايت تنگ شده
براي ديدنت
ديشب در خواب منتظر امدنت بودم
اما به خوابم هم نيامدي و درد انتظار را در خواب هم حس کردم

.....................................................................................

دوباره سكوت
دوباره تنهايي
دوباره من ويك دنيا خاطره دوباره تنها شده ام دوباره دلم تنگ است
به اندازه غم يك گل پژمرده
به اندازه سوز تب يك دشت باران نخورده
به اندازه اندوه يك مرغ در قفس
دوباره صورتم نم اشگ را حس كرد
دوباره باران را به انتظار نشسته ام
دوباره درد رابه مداوا نشسته ام
دوباره دلشوره به دل نهفته ام
دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم
دوباره دلم هواي تو را كرده


هنوز معنای باران نفهمیدم که بر اسمان دلم باریدی
هنوز معنای محبت را نمی دانستم که تو در کنج دلم جای دادی
نمی دانم تو را به چه چیز صفت دهم
با کدام گل سرخ جواب محبتهای تو را کنم
هنوز معنای عشق نمی دانستم که تو با عشق ورزیدن به من عشق را نشان دادی
وقتی قلم در دست داشتم تا به جای گل سرخ نامه ای برایت بنویسم
هیچی به ذهن نمی رسید به جز اینکه بگویم
دوستت دارم
پس فرصتی برای عاشقی من بده


باران نمی شوم
که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد
تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم.
ابر مي شوم
که از نگراني يک روز باراني
هر لحظه پنجره را بگشايي
و مرا در آسمان نگاه کني

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت20:7توسط مرجان | |

برگشتم
با همه آن چه داشتم
برگشتم
خسته از همه بی تفاوتی ها
خسته از همه لجبازي های کودکانه
خسته از با خود بودن
خسته از با تو نبودن
دلتنگی هايم شکل تو شده است
خواب هايم بوی تو را می دهد
دستم شبيه دستهايت شده
راستی، دستهايمان چه شکلی بود؟
بال بال می زدم که برگردم
پرپر می شدم که ببينم
همه زندگی خلاصه شده بود در رسيدن
و حالا که برگشته ام، آيا مرا می بينی؟
آيا مرا نقاشی می کنی؟
آيا برايم باز هم می خوانی؟
برگشته ام
با همه آن چه داشتم
نگو نمی شناسم
من شبيه ديروز توام و تو حالا
شبيه ديروز من
بيا تو ديروزی باش و بگذار من امروزی باشم
نگاهم کن، خيلی......

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت17:44توسط مرجان | |

  قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم اما جاده عشق همراهي نمي كند

قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم اما درياي عشق سرابي بيش نبود

قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني

قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري

قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي

قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !

شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست

پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم

می دانم کوله ام سنگین و دلم غمگین است اما تو دلواپس نباش...نیامدم که بمانم

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت21:22توسط مرجان | |

امشب می خوام دعا کنم دعا کنم بارون بیاد

دعا کنم بازم دلت عاشقی رو از سر بخواد

دعا کنم تموم بشه قهر من و دستای تو

هوای ابری کم بشه از تو شب چشمای تو

شادی بیاد سراغ ما اسم من و تو ما بشه

دیروز و از ما بگیره امروز ما فردا بشه

دعا کنم که تو دلت یه جا واسه من بذاری

بهم نگی با گریه هات که دیگه دوستم نداری

دعا کنم دلت بخواد بیام و پیشت بمونم

واژه بشی رو لب من دوباره از تو بخونم

امشب می خوام دعا کنم تنهایی ها تموم بشن

باز برسم به خنده هات غمگین نباشی عشق من

منو ببخشی بزاری زنده بشن خاطره ها

تسلیم خوشبختی بشه دوباره لحظه های ما....



سوی چشمانم را فوکش.               می توانم ببینمت

گوش هایم راببر                           میتوانم بشنومت

وبی پا می توانم به سویت بپویم و بی دهان نیز میتوانم بخوانمت.

بازوهایم راببر تنگ در برت میگیرم بادلم چنان که با دستانم

قلبم را ازتپیدن باز دار،مغزم خواهد تپید.

واگر در مغزم آتش افکنی تورا در خونم خواهم برد.

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت19:43توسط مرجان | |

خانه ام بي آتش..

دستهايم بي حس و نگاهم نگران..

مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس..

اين قلم؛ اين کاغذ؛ اينهمه مورد خوب!!!..

راستش مي داني طاقت کاغذ من طاق شده..

پيکر نازک تنها قلمم ؛زير آوار غم و درد ببين خرد شده!..

مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس..

مي تواني تو از اين وحشي طوفان بنويس!..

من دگر خسته شدم..

راست گفتند مي شود زيبا ديد؛ مي شود آبي ماند!..

اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زيباييست؟! رنگ مرگي آبيست؟..

مي تواني تو بيا؛ اين قلم ؛ اين کاغذ..

بنشين گوشه دنجي

بنويس از کمر بيد شکسته ؛ و يک پنجره ساکت و بسته!..

ازمن! "آنکه اينگونه به اميد سبب ساز نشسته"..

هر چه مي خواهي از اين صحنه به تصوير بکش..

صحنه پيچش يک پيچک زشت؛ دور ديوار صدا!..

حمله خفاشان !!..

جراتش را داري که ببيني قلمت مي شکند؟..

کاغذت مي سوزد؟..

من دگر خسته شدم. مي تواني تو بيا..

اين قلم؛ اين کاغذ؛ اينهمه مورد خوب..

من دگر خسته ام از اين تب و تاب..

تو بيا و بنويس .....

در وجود هر كس
رازي بزرگ نهفته است
داستاني
راهي
بيراهي يي
طرح افكندن اين راز
راز من و راز تو
راز زندگي
پاداش بزرگ تلاش پر حاصل است

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت22:35توسط مرجان | |

دلتنگی های آدمی را

    باد ترانه ای می خواند

 

رویاهایش را

     آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

 

و هر دانه برفی

     به اشکی ناریخته می ماند

 

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

     از حرکات ناکرده

          اعتراف به عشق های نهان

               و شگفتی های بر زبان نیامده

 

در این سکوت

     حقیقت ما نهفته است

          حقیقت تو و من.....

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت19:58توسط مرجان | |

قرار بود نامه ام رنگ ((درد)) نگیرد که گرفت…
قرار بود نامه ام رنگ ((گلایه)) نگیرد که گرفت…
کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه:
عاشق باش…
عزیز دلم:
عزیز دلم:
منتظر آن دمم که نگاهم کنی
منتظر آن دمم که نگاهم کنی
و
ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لااقل
و سال دل تحویل شود و مردمان بخندند و کودکان معصوم فقر
لباس عافیت بپوشند و (ناجوانمرد از شرم بمیرد)…
عزیز دلم:
کودکان معصوم فقر …
بگذار بنویسم به یک بار نوشتنش که می ارزد.
من هیچ وقت به وعده هایم وفادار نبوده ام می دانم.
یا یاریم کن که برای تو باشم …
یا برای همیشه نامم را از دفتر مدعیان عشقت خط بزن.
((((((همین))))))
((ببخش ))
دوباره تند رفتم…
دوباره تند رفتم…
تند رفتم…
عزیز دلم :
از نو می نویسم…
سلام

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت17:12توسط مرجان | |

 زمزمه دلتنگی.....


زمزمه دلتنگی یعنی سکوت دل را شکستن

و در خلوت خود نشستن

زمزمه دلتنگی یعنی عبور از کوچه های یخبندان

و سرد وتنهائی زمستان

یعنی گفته های دل را برای تو گفتن برای تو خوندن

با تو بودن و با تو فهمیدن

یعنی در صدای پر خروش دریا صدای زمزمه دل را

شنیدن

زمزمه دلتنگی یعنی ناگفته ها ی در دل ما نده

زمزمه دلتنگی یعنی..........

دلم برات خیلی تنگ شده!!!بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

 

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت22:47توسط مرجان | |

من اگرديوانه ام
با زندگي بيگانه ام
مستم اگر يا گيج و سرگردان و مدهوشم
اگر بي صاحب و بي چيز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
اگر فرياد منطق هيچ تأثيري ندارد
در دل تاريك و گنگ و لال و صاحب مرده ي گوشم
به مرگ مادرم : مردم
شما اي مردم عادي
كه من احساس انساني خودرا
بر سرشك ساده ي رنج فلاكت بارتان
بي شبهه مديونم
ميان موج وحشتناكي از بيداد اين دنيا
در اعماق دل آغشته با خونم
هزار درد دارم
درد دارم

(حسین پناهی)

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

زندگی ادامه دارد. بروییم ، برویانیم ،با مهر، با عشق.

مفید زیستن را تمرین کنیم به صلابت کوه سهند،

به صبوری دشت کویر ودل دریایی آب های جنوب.

                                                                    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com  « سال نو مبارک »تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت19:14توسط مرجان | |